
![]() |
![]() |
|
| به کی باید دل بست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 10:24 توسط محمد |
|
|
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 22:3 توسط محمد |
|
|
همه شب من در دل بندر دیده به راهم تا که تو بازآییشده هر شب شاهد اشکم مونس دردم فانوس دریایی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 22:2 توسط محمد |
|
|
دیگر نمی خواهم عاشق شومدلم را در جعبه ای می گذارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 22:0 توسط محمد |
|
|
ـن یـک سالـه میشـوم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:59 توسط محمد |
|
|
تنهایی و سکوت و غم و اضطراب ها،
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:58 توسط محمد |
|
|
دلم یک غریبه می خواهد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:55 توسط محمد |
|
|
وقتـــ ـــی سرتـــــ رو روی شــ ــونه هــ ــای کســ ــی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:54 توسط محمد |
|
|
کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود
در کنار هم ، با هم ، میساختیم رویای شیرینی که همیشه در سر داشتیم تو میگفتی از آرزوهایت ، من مینشستم به پای حرفهایت حس همیشگی من ، همان احساس قلبی تو است لحظه های ناب من در اعماق قلب مهربان تو است ساده تر مینویسم ، ساده تر حرف دلم را به تو میگویم تا لحظه هایمان نیز صاف و ساده بگذرد بیش از هر چیز بودنت مرا آرام میکند، وقتی نگاهم میکنی چشمهایت مرا خوشحال میکند کاش میشد زندگی همیشه اینگونه بود، نه درد دوری ، نه بی قراری و انتظار هر زمان نیستی در کنارم، به شنیدن صدایت نیز قانعم، اگر روزی نشنوم صدای گرمت را،احساس بودنت در قلبم همیشه می تابد می تابد و لحظه هایم را گرم میکند، گاهی دستانم هوس موهای نرمت را میکند تا تو را نوازش کنم ، تا از قلبت خواهش کنم ، که همیشه با من بماند بماند و بخواند آواز همیشه ماندن را کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود کاش میشد در کنار هم ، با هم ،به سادگی میگذشتیم از پلهای انتظار... من و تو با هم یکی شده ایم ، من و تو دو عاشقی شده ایم که به زندگی خواهیم گفت همیشه با همیم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:52 توسط محمد |
|
|
ازکسانی که از من مـــــــــــتنفراز کسانی که مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر
می کنند. ازکسانی که مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم،آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست . از کسانی که با من مـــــی مانند سپاسگزارم، آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان می دهند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:51 توسط محمد |
|
|
بوق نزن!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:50 توسط محمد |
|
|
با من بگو تا کیستی؟مهری؟بگو ،ماهی؟بگو خوابی؟خیالی؟چیستی؟اشکی ؟بگو ،آهی؟بگو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:49 توسط محمد |
|
|
چشم به راهی هم بد دردیه... عاشق بودن هم خیلی سخته و سختر از هر چی عاشق موندنه... نمیدونم حالا که نیستی خودمو قربونی کی بکنم ناز نگاه چه کسی رو بکشم... سوزوندی قلبمو باور کن فکر میکنی من چقدر تحمل دارم... آره من عهدی باهات بستم که تا ابد بهت وفادار بمونم ولی دیگه چه فرقی میکنه... دیگه نیستی عهد شکن من ولی قلبت که هست... قلبت تو سینه من می طپه خیلی دوست داشتم بدونم حالا چه حالی داری اصلا دوسم داشتی؟! میدونم پشیمونی از اینکه به من دل سپردی... شاید هم پشیمونی که چرا با قلبم با احساسم این جوری بازی کردی چه فایده از گلایه... تو که نیستی و من باید زندگی کنم من باید پر بگشایم از این همه دلتنگی... چی! نشنیدم عاشق بشم دوباره... نه عزیز اگه عاشقی اینه همین یه بار بسه... می خوام زندگی کنم فارغ از هر گونه عشق زمینی... تنها یه عشقه مه می مونه اونم عشق به خداست... تو رفتی و من توی این تنهایی بیشتر خدا رو شناختم نمیدونی دیونه ات بد جوری عابد شده عشق تو اگه حسن خوبی داشت اونم این بود که من با خدا بیشتر آشنا کرد... کجا می خوای بری حرف آخرمو نگفتم: مگه تو نبودی که می گفتی آدم یه بار متولد میشه... یه بار عاشق میشه یه بار هم می میره... بگذریم میدونم جوابی نداری معنی حرفاتو فهمیدم.. حرفات لالایی شیرین برای عاشقت بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 14:5 توسط محمد |
|
|
بعضی انسانها کار های می کنند که آدم شاخ در می آورد و وقتی ازشون
می پرسی اين چه کاری بود کردی میگن دلمون خواست.... بعد کلی صحبت تازه
قانع می شوند و قول که ديگه تکرار نشه و جبران می کنند ولی هی روزگار
....فراموشی بد درديه چون بعد چند روز روز از نو روزی از نو... تازه انتظار
پاداش هم دارند.. نمی دونم تازه از آدم انتظار هم دارند
هنوز برادری ثابت نکردن می خواهند صاحب ارث هم شوند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 22:9 توسط محمد |
|
|
خیلی وقته که فکر می کنم چگونه دوستی ها به جدایی و نفرت تبدیل می شه
چه جوری می شه که بعضی ها خواستار جدایی از دوستی ها شون هستند یا چه جوری می شه که بعضی ها نمی دونن می خواهند یا نه واقعا من نمی تونم بفهمم که بعضی ها چگونه از یکی راحت زده می شوند بدون اینکه تنفری ازش پیدا کنند می خواهند ازش فرار کنند چگونه انسانها می توانند بهمین راحتی از علائقشون فرار کنند. باز جالب تر اینه که بعضی ها نمی دونند که یکی رو می خواهند(دوست دارند)یا نه؟؟؟ همه اش با خودشون در جنگ و گریز هستند ولی نمی دونند چی می خواهند و دنبال چی هستند تو در این سفر خدایا زبلا نگه بدارش که دل امید وارم بخیال او نشسته شبی از درد فراغش رو به میخونه نمودم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 22:6 توسط محمد |
|
|
رای او نوشتم برای تو هوس بود
ولی برای من نفس بود برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بو برای او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود کاشکی خبر نداشتی دیونه ی نگاتم یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم کاشکی نگفتم تا وقت جون دادم با هاتم تا وقت جون دادم با هاتم ****** نوشته هر چی بود تموم شد نوشتم عمر من حروم شد نوشته رفته ای زیادم نوشتم شمع رو به بادم نوشته در دلم هوس مرد نوشتم دل تو یه قفس مرد کاشکی نبسته بودم زندگیمو به چشمات کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات لعنت به من که آسون به یک نگاهت شکستم به این دل دیونه راه گریز و ساده بستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 22:5 توسط محمد |
|
|
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود نقش عشق و آرزو نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود عکس شیدای در آن آینه سیما نبود ***** لب همان لب بود لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود ***** در دل بیدار خود(2) جز بیم رسوایی نداشت گرچه روزی(2) همنشین جزبا من رسوا نبود **** در نگاه سرد او(2)غوغا دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود دیدم آن چشم درخشان را ولی دراین صدف گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود **** در لب ارزان من فریاد دل خاموش بود آخر آن تنها امید جان من تنها نبود(2) جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ با گه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 22:3 توسط محمد |
|
|
آمدی تا بار دیگر قصه ی دل گیرم از سر
رنج من گردد فزون تر آمدم تا دل ببازم عشق خود را زنده سازم جان من از شکوه بگذر آمدم آشفته سر گفتم به دل که ای فتنه گر ایام غم گذشته قصد آزار مرا داری اگر بگذر زمن زیرا که آب از سر گذشته ***** آمدی تا زنده گردد خا طرات عشق دیرین بهر تجدید مودت گرچه باشد بهتر از این افتد آخر بر زبانها راز دل های شکسته تا ابد باقی نماند می به مینای شکسته **** به که از حالم نپرسی از مه و سالم نپرسی من اسیر سر نوشتم روی تو باشد بهشتم بگذر از آزردن دل آمدم آشفته سر گفتم به دل که ای فتنه گر ایام غم گذشته قصد آزار مرا داری اگر بگذر زمن زیرا که آب از سر گذشته این دو روز زندگانی این همه غو غا ندارد تا به کی نالم که دنیا فتنه دارد یا ندارد افتد آخر بر زبانها تا ابد باقی نماند می به مینای شکسته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:59 توسط محمد |
|
|
دلم گرفته از آدمهایی که میگن دوستت دارم امه معنیشو نمی دونن ، از آدمهایی که میخواهن مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند از آدمهایی که زیر بارون برات میمیرن وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:55 توسط محمد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:54 توسط محمد |
|
|
دل شده ی کاسه خون به لبم داغ جنون
به کنارم تو بمون مرو با دیگری اومده دیونه ی تو به در خونه ی تو مرو با دیگری ***** یار دگر داری اگر بی خبر وای من تا به لبات بوسه زند بعد از این جای من ***** چشم و دلم منتظره آه من بی اثر دو تا چشمام به در که تو پیدا بشی دل میگه باز گریه کنم ز غمم شکوه کنم که تو رسوا بشی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:53 توسط محمد |
|
|
خودت باش! به اعتماد هیچ شانه ای اشک نریز؛ و به اعتبار هر اشکی شانه نباش... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:51 توسط محمد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:49 توسط محمد |
|
|
چقــدر باید بگذرد؟؟ تا مـن در مـرور خـاطراتم وقتی از کنار تــو رد می شوم. تنـــم نلــرزد….. بغضــم نگیــرد….. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:48 توسط محمد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:47 توسط محمد |
|
|
بارانی با همه ی بی سر و سامانی ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 22:55 توسط محمد |
|
|
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مىداد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت:.... من الان داخل قصر مىروم و مىگویم یکى از لباسهاى گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعدهاش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مىکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 22:14 توسط محمد |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 13:44 توسط محمد |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 13:16 توسط محمد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 18:31 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 |
|
RSS
|