X
تبلیغات
به کی باید دل بست
به کی باید دل بست
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 10:24  توسط محمد | 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 22:3  توسط محمد | 
همه شب من در دل بندر دیده به راهم تا که تو بازآییشده هر شب شاهد اشکم مونس دردم فانوس دریایی


می گیرم من از تو نشونه اما چه فایده هیشکی نمیدونه

می شینم من بر لب دربا خسته و تنها با دل دیوونه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 22:2  توسط محمد | 
دیگر نمی خواهم عاشق شومدلم را در جعبه ای می گذارم



درش را محکم می بندم

و رویش می نویسم

این دل شکسته

دیگر شکستنی نیست...! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 22:0  توسط محمد | 

ـن یـک سالـه میشـوم



امـا شمـع هـا



زمینـی شدنـم را میگرینـد ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:59  توسط محمد | 

تنهایی و سکوت و غم و اضطراب ها،
 راهی دراز و سختی این انتخاب ها،
 چشم تو و حکایت یک التماس گرم،
 قلب من و تحمل رنج و عذاب ها،
 فرقی نمی کند چقَدَر عاشق منی،
 کو حال عشق و حوصله ی پیچ و تاب ها،
 با هر قدم ، به فاصله نزدیک تر شدیم،
 سودی نبرد قلب تو از این شتاب ها،
 شرمنده ام که با تو تعارف نمی کنم،
 دل کندم از قشنگی رنگ و لعاب ها،
 دلخور نشو اگر به تو عادت نمی کنم،
 خو کرده ام به خلوت خود مثل خواب ها،
 شاید اگر به عشق ، دلی اعتقاد داشت،
 سنگین نمی شد اینهمه جرم طناب ها ! . . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:58  توسط محمد | 

دلم یک غریبه می خواهد
بیاید بنشیند فقط سکوت کند ...
من هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم
تا کمی کم شود این همه بار ...
بعد بلند شود و برود ... نه نصیحتی نه ... !
انگار نه انگار ...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:55  توسط محمد | 

وقتـــ ـــی سرتـــــ رو روی شــ ــونه هــ ــای کســ ــی
کــ ه دوستــ ــش داریـــــــ میــ ــذاری
بزرگتــ ــرین آرامـــ ــش دنیــ ــارو تو خودتــــ احســ ـــاس میکنــ ــی ...

و وقتـــ ـــی کســ ـــی کـــ ه دوستتــــــ داره
سرشــــ رو روی شونـــ ه هاتـــ بـــ ـــذاره
احساســــ میکنــ ــــی قویـــ تریــ ـــن موجـــ ــودجهــ ـــان هستـــ ــی ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:54  توسط محمد | 
کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود

در کنار هم ، با هم ، میساختیم رویای شیرینی که همیشه در سر داشتیم

تو میگفتی از آرزوهایت ، من مینشستم به پای حرفهایت

حس همیشگی من ، همان احساس قلبی تو است

لحظه های ناب من در اعماق قلب مهربان تو است

ساده تر مینویسم ، ساده تر حرف دلم را به تو میگویم

تا لحظه هایمان نیز صاف و ساده بگذرد

بیش از هر چیز بودنت مرا آرام میکند،

وقتی نگاهم میکنی چشمهایت مرا خوشحال میکند

کاش میشد زندگی همیشه اینگونه بود، نه درد دوری ، نه بی قراری و انتظار

هر زمان نیستی در کنارم، به شنیدن صدایت نیز قانعم،

اگر روزی نشنوم صدای گرمت را،احساس بودنت در قلبم همیشه می تابد

می تابد و لحظه هایم را گرم میکند، گاهی دستانم هوس موهای نرمت را میکند

تا تو را نوازش کنم ، تا از قلبت خواهش کنم ، که همیشه با من بماند

بماند و بخواند آواز همیشه ماندن را

کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود

کاش میشد در کنار هم ، با هم ،به سادگی میگذشتیم از پلهای انتظار...

من و تو با هم یکی شده ایم ، من و تو دو عاشقی شده ایم

که به زندگی خواهیم گفت همیشه با همیم! 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:52  توسط محمد | 
ازکسانی که از من مـــــــــــتنفراز کسانی که مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر 


می کنند.

ازکسانی که مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم،آنان بمن می آموزند که

هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست .

از کسانی که با من مـــــی مانند سپاسگزارم، آنان بمن معنای دوست

واقعی
را نشان می دهند 


ند سپاس. ، آنها مرا قوی تر می کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:51  توسط محمد | 

بوق نزن!


آدم ها کی گوش کرده اند؟

آدم ها با حرف های از ته دل هم

تکان نمیخورند

با بوق تکان بخورند ؟ !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:50  توسط محمد | 

با من بگو تا کیستی؟مهری؟بگو ،ماهی؟بگو خوابی؟خیالی؟چیستی؟اشکی ؟بگو ،آهی؟بگو

راندم چوازمهرت سخن،گفتی بسوز و دم مزن دیگربگو ازجان من،جانا چه میخواهی؟ بگو....

من عاشق تنهاییم،سرگشته ی شیدا ییم دیوانه ی رسوائیم،تو هرچه می خواهی بگو
.......!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:49  توسط محمد | 

چشم به راهی هم بد دردیه... عاشق بودن هم خیلی سخته

 و سختر از هر چی عاشق موندنه... نمیدونم حالا

 که نیستی خودمو قربونی کی بکنم

ناز نگاه چه کسی رو بکشم... سوزوندی قلبمو باور کن

 فکر میکنی من چقدر تحمل دارم... آره من

عهدی باهات بستم که تا ابد بهت وفادار بمونم

ولی دیگه چه فرقی میکنه... دیگه نیستی عهد شکن من

 ولی قلبت که هست... قلبت تو سینه من می طپه

 خیلی دوست داشتم بدونم حالا چه حالی داری

 اصلا دوسم داشتی؟! میدونم پشیمونی از اینکه

 به من دل سپردی... شاید هم پشیمونی که چرا

 با قلبم با احساسم این جوری بازی کردی

 چه فایده از گلایه... تو که نیستی و من باید زندگی کنم

 من باید پر بگشایم از این همه دلتنگی... چی! نشنیدم

عاشق بشم دوباره... نه عزیز اگه عاشقی اینه

همین یه بار بسه... می خوام زندگی کنم فارغ از

 هر گونه عشق زمینی... تنها یه عشقه مه می مونه

 اونم عشق به خداست... تو رفتی و من توی

 این تنهایی بیشتر خدا رو شناختم

 نمیدونی دیونه ات بد جوری عابد شده

 عشق تو اگه حسن خوبی داشت اونم این بود

که من با خدا بیشتر آشنا کرد... کجا می خوای

 بری حرف آخرمو نگفتم: مگه تو نبودی که می گفتی

 آدم یه بار متولد میشه... یه بار عاشق میشه

 یه بار هم می میره... بگذریم میدونم جوابی نداری

 معنی حرفاتو فهمیدم.. حرفات لالایی شیرین برای عاشقت بود

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 14:5  توسط محمد | 
بعضی انسانها کار های می کنند که آدم شاخ در می آورد و وقتی ازشون می پرسی اين چه کاری بود کردی میگن دلمون خواست.... بعد کلی صحبت تازه قانع می شوند و قول که ديگه تکرار نشه و جبران می کنند ولی هی روزگار ....فراموشی بد درديه چون بعد چند روز روز از نو روزی از نو... تازه انتظار پاداش هم دارند.. نمی دونم تازه از آدم انتظار هم دارند
هنوز برادری ثابت نکردن می خواهند صاحب ارث هم شوند
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 22:9  توسط محمد | 
خیلی وقته که فکر می کنم چگونه دوستی ها به جدایی و نفرت تبدیل می شه
چه جوری می شه که بعضی ها خواستار جدایی از دوستی ها شون هستند
یا چه جوری می شه که بعضی ها نمی دونن می خواهند یا نه
واقعا من نمی تونم بفهمم که بعضی ها چگونه از یکی راحت زده می شوند بدون اینکه تنفری ازش پیدا کنند
می خواهند ازش فرار کنند چگونه انسانها می توانند بهمین راحتی از علائقشون فرار کنند.
باز جالب تر اینه که بعضی ها نمی دونند که یکی رو می خواهند(دوست دارند)یا نه؟؟؟
همه اش با خودشون در جنگ و گریز هستند ولی نمی دونند چی می خواهند و دنبال چی هستند
تو در این سفر خدایا زبلا نگه بدارش
که دل امید وارم بخیال او نشسته
شبی از درد فراغش رو به میخونه نمودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 22:6  توسط محمد | 
رای او نوشتم برای تو هوس بود
ولی برای من نفس بود
برای من نوشته گذشته ها گذشته
تمام قصه ها هوس بو
برای او نوشتم برای تو هوس بود
ولی برای من نفس بود
کاشکی خبر نداشتی دیونه ی نگاتم
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم
کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم
کاشکی نگفتم تا وقت جون دادم با هاتم
تا وقت جون دادم با هاتم
******
نوشته هر چی بود تموم شد
نوشتم عمر من حروم شد
نوشته رفته ای زیادم
نوشتم شمع رو به بادم
نوشته در دلم هوس مرد
نوشتم دل تو یه قفس مرد
کاشکی نبسته بودم زندگیمو به چشمات
کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات
لعنت به من که آسون به یک نگاهت شکستم
به این دل دیونه راه گریز و ساده بستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 22:5  توسط محمد | 
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو نقش عشق و آرزو
از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدای در آن آینه سیما نبود
*****
لب همان لب بود لب همان لب بود
اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
*****
در دل بیدار خود(2) جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی(2) همنشین جزبا من رسوا نبود
****
در نگاه سرد او(2)غوغا دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی دراین صدف
گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود
****
در لب ارزان من فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود(2)
جز من و او دیگری هم بود
اما ای دریغ با گه از درد دلم
زآن عشق جان فرسا نبود
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 22:3  توسط محمد | 
آمدی تا بار دیگر قصه ی دل گیرم از سر
رنج من گردد فزون تر
آمدم تا دل ببازم
عشق خود را زنده سازم
جان من از شکوه بگذر
آمدم آشفته سر گفتم به دل
که ای فتنه گر ایام غم گذشته
قصد آزار مرا داری اگر بگذر زمن
زیرا که آب از سر گذشته
*****
آمدی تا زنده گردد
خا طرات عشق دیرین
بهر تجدید مودت
گرچه باشد بهتر از این
افتد آخر بر زبانها
راز دل های شکسته
تا ابد باقی نماند می به مینای شکسته
****
به که از حالم نپرسی
از مه و سالم نپرسی
من اسیر سر نوشتم
روی تو باشد بهشتم
بگذر از آزردن دل
آمدم آشفته سر گفتم به دل
که ای فتنه گر ایام غم گذشته
قصد آزار مرا داری اگر بگذر زمن
زیرا که آب از سر گذشته
این دو روز زندگانی
این همه غو غا ندارد
تا به کی نالم که دنیا
فتنه دارد یا ندارد
افتد آخر بر زبانها
تا ابد باقی نماند می به مینای شکسته
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:59  توسط محمد | 
دلم گرفته از آدمهایی که میگن دوستت دارم امه معنیشو نمی دونن ، از آدمهایی که میخواهن مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند از آدمهایی که زیر بارون برات میمیرن وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:55  توسط محمد | 
هی فلانی می دانی ؟ می گویند رسم زندگی چنین است...

می آیند.... می مانند.... عادت می دهند.... ومی روند.

وتو در خود می مانی و تو تنها می مانی....

راستی نگفتی رسم تونیز چنین است؟.... مثل همه فلانی ها....؟ ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:54  توسط محمد | 
دل شده ی کاسه خون به لبم داغ جنون
به کنارم تو بمون مرو با دیگری
اومده دیونه ی تو
به در خونه ی تو
مرو با دیگری
*****
یار دگر داری اگر
بی خبر وای من
تا به لبات بوسه زند
بعد از این جای من
*****
چشم و دلم منتظره
آه من بی اثر
دو تا چشمام به در
که تو پیدا بشی
دل میگه باز گریه کنم
ز غمم شکوه کنم
که تو رسوا بشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:53  توسط محمد | 
خودت
باش!
به اعتماد هیچ شانه ای اشک نریز؛
و به اعتبار هر اشکی شانه
نباش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:51  توسط محمد | 
چقدر خوبه آدم یکی رو دوست داشته باشه نه به خاطر اینکه نیازش رو برطرف کنه نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداره نه به خاطر اینکه تنهاست و نه از روی اجبار بلکه به خاطر اینکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:49  توسط محمد | 
چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

بغضــم نگیــرد…..

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:48  توسط محمد | 
خیلی سخته آدم همیشه بداند که سرگرمی دیگران است و آدمی که ادعای دوستی می کنند
اون و فقط برای فراموشی تجربیات تلخ گذشته اش می خواهد
آدم وقتی یاد خاطرات گذشته می افتد و یا اتفاقات گذشته که براش تعریف شده تو ذهنش می آد از زمین و زمان خسته می شود
خیلی سخته که بگی برای سرگرمی هستی .
خیلی سخته برای مردم زندگی کردن نمی دونم تا حا لا تجربه کردین یا نه خدا کنه تجربه نکنین
خیلی سخته که نقش یک آدم از دنیا بی خبر رو بازی کنی تا دیگران با تو شاد باشن
هر چند که تو شوکران رو با دستان خودت بنوشی و در دهان مزه مزه کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:47  توسط محمد | 

بارانی

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن، سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها به کجا میکشی ام خوب من ؟
ها نکشانی به پشیمانی ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 22:55  توسط محمد | 

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:....
من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 22:14  توسط محمد | 
کاری به کار عشق ندارم
20 اردیبهشت 90 - 01:14

کاری به کار عشق ندارم

                               من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                                                                       در این زمانه دوست ندارم

انگار

                 این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                                             یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

                                   کاری به کار عشق ندارم !

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 13:44  توسط محمد | 

    آدما...

    آدما از آدما زود سیر میشن
    آدما از عشق هم دلگیر میشن
    آدما رو عشقشون پا میذارن
    آدما آدمو تنها میذارن

    منو دیگه نمیخوای خوب میدونم
    تو کتاب دلت اینو میخونم

    یادته اون عشق رسوا یادته
    اون همه دیوونگی ها یادته
    تو میگفتی که گناه مقدسه
    اول و آخر هر عشق هوسه

    آدما آی آدمای روزگار
    چی میمونه از شماها یادگار

    دیگه از بگو مگو خسته شدم
    من از اون قلب دو رو خسته شدم
    نمیخوای بمونی توی این خونه
    چشم تو دنبال چشمای اونه

    همه حرفای تو یک بهونه س

    اون جهنمی که میگن این خونه س

    + نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 13:16  توسط محمد | 

    + نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 18:31  توسط محمد | 
     
    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو وبلاگ
    عناوین مطالب وبلاگ
    درباره وبلاگ

    نوشته های پیشین
    مهر 1390
    شهریور 1390
    مرداد 1390
    تیر 1390
    خرداد 1390
     

     RSS

    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    دريافت كد ستاره باران وبلاگ

    Digital Clock - Status Bar